تبليغاتX
نرگسها نگاهم می کنند





















نرگسها نگاهم می کنند

خسته ام چقدر خوابم میاید  سرمو خلوت کردم  می تونم تا لنگ ظهر بخوابم

حالا میتونم  از صبح تا شب غر غر های مامان ـــ بابا رو تماشا کنم و  کلی از دستشون بخندم

می تونم شبها تا دیر وقت فوتبال ببینم

زندگی بی عار هم عالمی داره اما من همیشه رفتم به استقبال خطر  شر نه  خطر چرا

سرم درد میکنه برای کارهای بی سر و تهی که جز اعصاب خردی و خستگی ثمری نداره اما از جدال خوشم میاد انگار وقتی می جنگی خودتو احساس میکنی  پوست و گوشت و دست و پا و خون و چشم و دندونت رو ...

روحت رو خشم و مهر کینه و گذشت ...

در ان واحد هم بزرگ میشی و هم کوچیک انگار از پهنا باریک می شی و قد میکشی باریکتر و بلند تر

نخ .

مثل نخی که به بادکنکی وصل باشه بالا میری بالا میری همین طوری تا سری تو سرا در یباری  شاید به قیمت خالی شدن باد توی  کله ات اما میری

 دارم همین طوری میرم

یه دختر بچه با چکمه های قرمز و دامن گل گلی اون پایین منو هوا کرده و میخنده

رهایی

رخوت 

 خستگی

 خواب !

+نوشته شده در چهارشنبه نوزدهم اسفند 1388ساعت10:38توسط فاطمه نوری | |

 

منی که تو شدم

تویی که من شدی

مایی که سوختیم

دود شدیم

خاکستر شدیم

خاک شدیم

هیچ چی نشدیم

             هیچ کس هیچ چی نمی شود

خواستیم سر بزنیم از خاک

خواستیم  اما...

دیوار دیوار دیوار

              چقدر دیوار

اینجا دیوار تولید می شود، صادر می شود ، تشویق می شوند، سازندگان دیوارهای بتنی!  جایزه میگیرند !

                                                                                                              کابوس های همیشه

چرا مرگ اینقدر گران می اید برای ما که وسعمان نمیرسد؟!

چقدر ترس امده ! می ترسم از خودم ، از اینده، از فردا، از ساعت های پیش رو

می ترسم از همه ی ادم هایی که به خوبی می شناسمشان

می ترسم خوب نبوده باشند

می ترسم از خودم

 شک کرده ام به همه ی دیده ها و شنیده ها

نکند به نرگس ها چشم بند بزنند

نکند نرگس ها نگاهم نکنند

کوچه ها قرق شده اند

                        خانه ها امن نیست

نگرانم برای بچه هایی که از مدرسه بر می گردند

برای گنجشک هایی که بی هوا  جیک جیک راه انداخته اند

برای درختانی که یادشان رفته رنگ عوض کنند

برای تویی که بی پروا حرف می زنی

 می نویسی

راه میروی

 نفس می کشی

 بدون اجازه نفس می کشی

 بدون اجازه شعر می گویی

                   نگرانم برای تو

+نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم بهمن 1388ساعت17:3توسط فاطمه نوری | |

 تا دانشجویی  ارزو می کنی هرجه زودتر از دست کادر فاسد اداری و کارمندهای بی سواد دانشگاه خلاص بشی

تموم که شد دلت برای لحظه لحظه ی این دوران تنگ میشه(  یادمه سال اخر دبیرستان هم همین حسو داشتم )

اخرین امتحان و که دادم دلم نمی اومد برگه مو تحویل بدم همین طوری نشسته بودم سر جلسه، مراقب هم چار چشمی داشت منو می پایید 

بعد امتحان پیاده زدم تا خونه

به یاد روزهایی که با الهام از دانشگاه تا بازار پیاده می زدیم و

 پل خواب می خوندیم :" همیشه در پس این لحظه

                                 خاطراتی هست که با کرشمه ی یک نام می شود اغاز ...                             

                                       درنگ جایزنیست

                               همیشه می شود اغاز یک مسافر بود ...

 دلم تنگ میشه برای دانشگاه و جلسات مضحک شعرش !

برای ستاک عزیزمون!

 برای شیطنت های بچه های کلاس

برای جوش زدن های استاد عیوضی

برای جشن تولد های 6-5 نفره

برای ساندویچ های بی مزه

برای راحله و تک تک بچه ها

برای اضطراب شیرین امتحان که باعث می شد کتاب های 400-300 صفحه ای دست نخورده رو دو روزه تموم کنم

برای همه

از همه بیشتر برای فاطمه ی چهار سال پیش  که کلی انگیزه و ارزو تو سرش بود تنگ شده !

ما که قدر ندونستیم

شما قدر بدونین و لحظه لحظه شو خوش بگذرونین!

 

+نوشته شده در جمعه نهم بهمن 1388ساعت16:26توسط فاطمه نوری | |

 

قلب تو در سینه ام مانده ست و از من دور نیست

مانده ام اما چرا دیدارمان مقدور نیست

 

نیمه ی من رد شو از دیوار های شیشه ای

شیشه ی الوده حتی سد راه نور نیست

 

می روی پر کن ولی از شوکران جام مرا

زهره ی عاشق کشی در طینت انگور نیست

 

خواستی روشن کنی سنگ مزاری خسته را ؟

گریه و لبخند تو ای شمع بی منظور نیست!

 

لطفا بی ملاحظه نقد کنید


با من است

در من است

از من است

               این خیال مکرر فراموش ناشدنی !

+نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم دی 1388ساعت16:42توسط فاطمه نوری | |

 

السلام علی من بکته ملائکه السماء

السلام علی من جعل الله الشفاء فی تربته...

السلام علی الرضیع الصغیر

نمیدانم چگونه بخوانمت

نور را باید که نور بخواند !


پاییز تمام شد و من جوجه هایم را نشمردم .

جوجه های نداشته ام را !

 

+نوشته شده در سه شنبه یکم دی 1388ساعت15:4توسط فاطمه نوری | |